X
تبلیغات
ادبیات فارسی - شعر و متن زیبا

ادبیات فارسی

ادبیات 86 دانشگاه ...

شعر و متن زیبا

 

پدر دخترک پنج ساله اش را تشر زده بود که چرا کاغذ کادویی طلایی گران قیمتش را خراب کرده. مخارجش زیاد بود و هزینه های زندگی کلافه اش می کرد. اما وقتی که دخترک جعبه کادو پیچ شده را به او داد از رفتار تندش پشیمان شد . جعبه را باز کرد اما وقتی چیزی درون آن نیافت با عصبانیت گفت ، هنوز نمی دانی وقتی هدیه ای به کسی میدهی انتظار دارد که چیزی درون آن باشد اشک در چشمان دخترک حلقه زد و با بغض گفت : اما پدر جعبه که خالی نیست پر از بوسه های من است


..........................................................................................................................................

فاصله ...

 آنچنان هم که می گویند دور نیست

گاهی چنان به من نزدیكی

و گاهی چنان دور

كه محو بودنم در تو عجیب نیست

از دلم تا دلت راهی نیست

تو مرا بخواه

تا بدانی فاصله ها بی معنی است ...

..........................................................................................................................................

دختری از پسری پرسید که آیا اونو قشنگ می دونه ؟

پسر چواب داد نه .

پرسید که آیا دلش می خواد تا ابد با اون بمونه ؟

گفت نه .

سپس پرسید اگه تر کش کنه گریه می کنه ؟

و بار دیگه تکرار کرد نه .

دختر خیلی ناراحت شد ، وقتی دیگه دختر خواست بره در حالی که اشک داشت از چشماش جاری می شد .

پسر بازوهاشو گرفت و گفت :

تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی .

من نمی خوام تا ابد با تو باشم ، من نیاز دارم که تا ابد با تو باشم .

و اگه تو بری من گریه نمی کنم... میمیرم .

........................................................................................................................................................................................

عشـــــــــق بـــــي پــايــان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

................................................................................................................................

 

دوستم نداشت دروغ ميگفت

هر بار که بسراغم می آمد با گريه ميگفتم راستش را بگو اگر مهر بديگری داری ترا می بخشم .

و بار خنده ای ميکرد و ميگفت جز تو مهر بکسی ندارم. تا اينکه يکروز با گريه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش بتو دروغ گفتم . دل بديگری دارم
.

خنده تلخی کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم


ترا نمی بخشم !!!!!

...............................................................................................................................

 یکشبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

............................................................................................................................

 تا که بودیم نبودیم کسی

کشت مارا غم بی همنفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همگی یار شدند

قدر آیینه بدانید که هست

نه در آن وقت که افتاد و شکست

.........................................................................................................................

ای انسان!


 

اگر نمی توانی اقیانوس باشی، دریا باش، اگر نه رودخانه باش واگر نمی نتوانی رودخانه باشی نهری كوچك باش، اما هیچ گاه مرداب نباش.


 

نهری باش جاری، زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه كن  چون وقتی حركت می كنی هم زنده ای و هم به دیگران  زندگی می دهی ، سبزه های كنار نهر را دیده ای چه زیبا  چشم را نوازش می دهند و ماورای پروانه های لطیف و زیبا هستند، این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر كوچك اما جاری است، پس تو هم با الهام از این رود كوچك جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست.  

 

.......................................................................................................................................

دوزخ، عشق و دیگر هیچ !


یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.


در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.


در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.


چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:


این كار شما تروریسم خالص است!


پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده.


از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می كند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!


وقتی رامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت:


« با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند »


پائولو کوئلیو

..............................................................................................................

چشمهاي باراني

 


 

چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد:


 

چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟


 

چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟


 

اما افسوس که هيچ کس نبود ...


 

هميشه من بودم و تنهايي پر از خاطره ...


 

آري با تو هستم ...!


 

با تويي که از کنارم گذشتي...


 

و حتي يک بار هم نپرسيدي،

چرا چشمهايم هميشه باراني است...!!

.............................................................................................................

آیینه چون شکست

قابی سیاه و خالی از او به جای ماند

با یاد دل که آینه بود

در خود گریستم

بی آینه چگونه در این قاب زیستم؟؟؟؟



مشیری

...............................................................................................................

تولد

    ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !

...............................................................................................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط فریاد  |